ره توشه (دلنوشته)

بيا ره توشه برداريم،قدم در راه بي برگشت بگذاريم…
تمامٍ نبودن هایت را قاب گرفتم…
.. میدانی..؟ گاهی دلم میخواهد دستت را بگیرم در دستم یک کوله بردارم،قاب نبودن هایت را بچپانم تووش ببرمت ناکجایی که قصه های سرزمینش تلخ شروع نشوند..ببرمت جایی که نبودن ها همه “بود” شوند نه نابود!
دوست دارم گم شویم..دوست دارم قصه ی ما آغازش اینطور باشد:”غیر از خدای مهربون هیچکس نبود”
یعنی میخواهم نه من باشم نه تو باشی…هیچکس هم نداند که کجاییم..
میخواهم ببرمت نا کجایی که در آن رویای پرواز را در بادبادک به قتل نرسانند،که هیچ وقت نفهمیدم چرا پرواز را یادش میدهیم وقتی قرار است با یک نخ بدوزیمش به زمین؟!
ببرمت جایی که شکستن قلب آدم ها هم دیه داشته باشد…اصلا میخواهم ببینم آسمان هر کجا همین رنگ است واقعا؟!
پایه ام باش یکبار، بیا تابو هارا بشکنیم……الکی الکی عاشق شوبم..بخندیم..گریه کنیم.. که دلم به هم میخورد از سرزمینی که از بچگی تووی گوش مرد هایش زمزمه کنند:”مرد که گریه نمیکنه!”
چرا اتفاقا مرد اگر مرد باشد باید هفته ای یک بار گریه کند..باید جنس بغض را بشناسد…باید نوازش را بلد باشد…
بیا به رسمٍ دلدادگی…یک بار برای همیشه اول قصه را عوض کنیم!
پایه ی سفر هستی؟

ردپا

رد پای مرا که بگیری
به انبوه ِ شورانگیز ِ لاله ها می رسی
به فوران ِ پاک ِ شکوفه ها
به طلوع ِ روشن ِ علف ها
نزدیک ِ رطوبت ِ پُر آرامش ِ چشمه ها…
صدای آواز ِ مرا بگیر و بیا
به سرانجام ِ نمناک ِ باران می رسی
به تلاقی ِ نقره ای ِ ابر و مهتاب
به سکوت ِ شیشه ای ِ شب و کوه
حوالی ِ صمیمیت ِ آغوش و بوسه…
من
راوی ِ قصه های ِ نورانی ِ آفتاب و آینه ام
از زبان ِ سپید و شفاف ِ خالق ِ پونه ها

رد ِ پای مرا بگیر و بیا

برگرفته از صفحات شخصی همنوردان در اینستاگرام.

صفحه محمود رحامیان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.